فاطمه جانمانفاطمه جانمان، تا این لحظه: 10 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

نفس طلایی

لباس زمستونی

سلام مامانی من حالت چه طوره ؟ من فکر کنم بازم یه کوچولو سرما خوردم و از صبح هی دارم عطسه می کنم امیدوارم از این بدتر نشم اخه کلی کار دارم ... بچه که بودیم اول سرما مامان جون لباسهای زمستونی مون در میاورد و با امدن لباسایی زمستونی به فصل سرما خوش امد می گفتیم اما حالا که دیگه خودم خانوم خونه شدم تا امروز فقط کاپشن بابا و پالتوی خودم دم دست بود ولی امروز دوباره از خواب که پاشدم دیدم خدا رو شکر یه عالمه دیگه برف امده و حسابی سردم بود منم بلند شدم و لباسای زمستونی رو از کمد دراوردم .... اما فکر کنم وقتی تو بیای دیگه نشه اینقدر با حوصله با سرما کنار امد اخه تو برگ گلی ستاره زودتر از ما سرما می خوری الهی قربونت برم با اون لباسای ناز کوچولوی زم...
18 آبان 1390

ادم برفی

سلام گل پرم خدا رو شکر از دیشب داره برف میاد و سمت ما حدودا 30 سانتی متر نشسته و توی حیاطمون پر از برفه الان رفتم تو حیاط تا یه کوچولو برف بازی کنم اما دیدم درخت ها داره میشکنه و منم سعی کردم برفاشو بتکونم تا شاخه هاش نشکنه .... خدا رو شکر همه جا سفید پوش شده ... عسلم اگه بودی میرفتیم تو حیاط و باهم یه ادم برفی خوشگل درست می کردیم وااای اگه بدونی ما که بچه بودیم میرفتیم تو حیاط خونه ی خودمون و با دایی علی ادم برفی درست می کردیم با اینکه دستکش داشتم اما یادمه دستام یخ میزد و سرخ میشد ، می رفتم از مامان جون لوبیا و هویج و دکمه می گرفتم برای چشم ها و بینی و دکمه های لباس ادم برفیم بعد هم شال گردنم رو میذاشتم دور گردن ادم برفیم تا یخ نکنه ...
17 آبان 1390

سفر مشهد

سلام نازم خوبی ؟ دیدی هیچ کار خدا بی حکمت نیست ... دیدی خدا وقتی میبینه ادم ار دلش گذشت و خواسته ی دلش و قربونی کرد یه چیز عالی و همون خواسته دل و براش رقم میزنه ... اره گلم یکشنبه صبح من رفتم دانشگاه اما همش دلم این بود که 3 سال یه همچین روزی مشهد بود الان تو دانشگاهم خیلی دلم گرفته بود ، راه افتادم سمت خونه که بابایی یه هو زنگید و گفت بلیط برا ساعت 1 جور شده بدو برو خونه و اماده شو ، نمی دونستم چی باید بگم باورم نمی شد ! خدایا شکرت دو دل بودم که به دعا می رسیم یا نه اما بابایی می گفت هر قدرش که صلاح باشه میرسیم ... خلاصه بدو بدو رفتیم و حدود 1 و بیست دقیقه پرواز بلند شد الحمدلله خیلی خلبان عالی داشت و صد البته هوا افتابی و خوب بود حدود...
17 آبان 1390

حکمت خدا

سلام عزیز دلم حال شما ؟ خوبی ؟ ما هم شکر خدا خوبیم تازه رسیدیم خونه منم مثل خانوم های خوب زودی شام درست کردم و الان تازه امدم پیشت .... جات خیلی خالی بود سفر پر خاطره و خوبی بود الحمدلله وقتی بقیه نوه کوچولو هامون و می بینم که عشقشون شمال رفتنه و تاب بازی و بازی با اردک ها و مرغ ها و گوساله ها و دویدن تو باغ مامان جون اینا دلم بیشتر از قبل می خواد که تو باشی تا حضور مامان جون ها و اقاجون های مهربونت رو درک کنی نازنینم ... اما بگم از حکمت و رحمت بی کرانه ی خدای مهربونمون که همیشه ما رو مدیون نگاه پر از مهر خودش قرار داده خدا جون ممنون  لازم به ذکره که تو این 3 سال که من و بابایی باهم هستیم هر سال خدا و امام رضا جونم لطف داشتن و ما ...
14 آبان 1390

مامان گلت

سلام گل گلی من خوبی جوجه طلایی ؟ منم خوبم داشتم می رفتم کلاس اما دیدم بابایی خیلی دلش میخواد بریم شمال پیش اقاجون و مامان جون که الان اونجا هستن منم نشستم و دو دو تا چهار تا کردم و به یه سری نتایج رسیدم اینکه من درس می خونم برای زندگی بهتر و عاشقانه تر اینکه دیدن پدر و مادر خودش کلی ثوابه اینکه شاد کردن دل شوشو برام مهمتر از همه چیزه اینکه تا حالا شوشو چقدر بخاطر من اذیت شده و چقدر تا حالا مراعاتم و کرده برای درس خوندنم ( اخر من 3 سال زندگی دانشجویی ام و خونه ی خودم بودم ) و هزاران نکته ی دیگه که من و مصمم کرد و گفتم کلاس نمیرم و درس هم چند روز تعطیل و بریم شمال... خلاصه زودی نهار درست کردم و الانم می خوام ساک و ببندم تا بابایی برسه و بریم...
12 آبان 1390

خدا جون ممنون

سلام خوبی ؟ منم خوبم ناز بلا امروز صبح بابایی خیلی دوست داشت بریم شمال اما به دلایلی نشد و نرفتیم .... منم الان کلاس امار دارم و زودی باید برم چون دیرم شده اما امدم اینجا تا بگم : خدای مهربونم تموم نی نی ها رو در پناه خودت حفظ کن و نی نی ما رو هر وقت که صلاح بود سالم و صالح تو اغوشمون قرار بده .... امین  اخه الان داشتم درس کودکان استثائی رو می خوندم واااااااااای اینقدر وحشتناک بود بیماری هاشون که دلم طاقت نیاورد و کتاب و بستم دلم خیلی یه جوری شد چه بچه های معصوم و نازی با چه عقب موندگی هایی .... حتما این بچه ها فرشته های خوب خدا روی زمینن حتما .... خدایا بابت همه ی نعمت های عالی که بهمون دادی بی نهایت ممنونیم  ...
12 آبان 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نفس طلایی می باشد