فاطمه جانمانفاطمه جانمان، تا این لحظه: 10 سال و 6 ماه و 14 روز سن داره

نفس طلایی

حکمت خدا

1390/8/14 21:52
نویسنده : مامانی
304 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیز دلم حال شما ؟ خوبی ؟ ما هم شکر خدا خوبیم تازه رسیدیم خونه منم مثل خانوم های خوب زودی شام درست کردم و الان تازه امدم پیشت ....

جات خیلی خالی بود سفر پر خاطره و خوبی بود الحمدلله وقتی بقیه نوه کوچولو هامون و می بینم که عشقشون شمال رفتنه و تاب بازی و بازی با اردک ها و مرغ ها و گوساله ها و دویدن تو باغ مامان جون اینا دلم بیشتر از قبل می خواد که تو باشی تا حضور مامان جون ها و اقاجون های مهربونت رو درک کنی نازنینم ...

اما بگم از حکمت و رحمت بی کرانه ی خدای مهربونمون که همیشه ما رو مدیون نگاه پر از مهر خودش قرار داده خدا جون ممنون 

لازم به ذکره که تو این 3 سال که من و بابایی باهم هستیم هر سال خدا و امام رضا جونم لطف داشتن و ما روز عرفه و دعای عرفه رو تو حرم مطهر امام رضا بودیم و خیلی هم بهمون مزه میداد .... راستش امسال هم خیلی دلمون می خواست بریم خیلی اما از یه طرف مامان جون منصوره اینا خیلی حوصله شون سر رفته بود (بنده های خدا اونجا تنها هستن و دلشون برای بچه هاشون تنگ میشه ، البته خونه شون تهرانه ولی به خاطر اب و هوای عالی شمال بیشتر تو ویلای شمالشون هستن )

اونا دوست داشتن ما بریم شمال و ما مونده بودیم تو یه دو راهی اساسی که دل پدر و مادرمون رو شاد کنیم یا به حرف دلمون گوش کنیم و بریم مشهد ... اون روز یعنی 5 شنبه 2 ساعت و نیم با بابایی بالا و پایین کردیم و اخر دیدیم شاید امام رضا هم با شاد کردن دل اون ها بیشتر از ما راضی باشن..

خلاصه راه افتادیم سمت شمال اما تو کرج یه مقداری ترافیک بود و در همون حین ما متوجه صدای عجیب ماشینمون شدیم و بابایی زد کنار و یه اقاهه گفت حتما به تعمیر گاه نشون بدین خلاصه ما هم فلاشر زنان خودمون و رسوندیم تعمیرگاه ساعت حدود 5 عصر بود ، وقتی اقای تعمیرکار ماشینمون و دید گفت یه قطعه اش شکسته و حتما باید تعویض شه و گفت چقدر خدا بهتون رحم کرده چون اگه متوجه نمیشدید ترمز میبرید و تو جاده با سرعت بالا خدایی نکرده اتفاق بدی میوفتاد...

خلاصه تا ساعت تقریبا 9 اونجا بودیم و بعد دوباره رفتیم سمت خونه مامان جون و حدودا 2 شب رسیدیم اونجا و فرداش ساعت 12 پاشدیم ، خوابمون و برده بودیم اونجا نیشخند

خلاصه با اینکه سفر کوتاهی بود اما خوش گذشت و من خودم یه نتیجه اخلاقی ازین اتفاق گرفتم که گفتم برات بنویسم کوچولوی من :

اینکه خدای مهربون چقدر هوای بنده هاش و داره و اگه ما اون روز افتاده بودیم تو جاده مشهد معلوم نبود الان زنده بودیم یانه ...

اینکه خدا جون خیلی ممنونیمقلب

برا مشهد هم کلی تلاش کردیم که بلیط هواپیما پیدا کنیم و برا دعا خودمون و برسونیم اما تا حالا که جور نشده تا خدا چی بخواد ....

از همه خیلی التماس دعا دارم فردا روز عجیب ، خاص ، قشنگ و فوق العاده ایه ...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (9)

zahra
15 آبان 90 1:15
لباسای خوشگل اپیم بیاین
بابای مهرسا
15 آبان 90 2:04
همیشه یه نفر اون بالا هست که هوای بنده هاشو داشته باشه انشالله زیارت آقا امام رضا التماس دعا
بابای مهرسا
15 آبان 90 2:05
نظرتون در مورد این کلیپ چیه؟ منتظرم
مامان آرمان
15 آبان 90 17:18
عید قربان، یعنى فدا کردن همه «عزیزها» در آستان «عزیزترین» و گذشتن از همه وابستگى ها به عشق مهربان ترین . . . عیدتان مبارک
مامان وانیا
15 آبان 90 21:05
______________0 ______________0 ______________0 ______________0___-:¦:- _____-:¦:--_____0 ______________0__ ___ __-:¦:- ______________0 _____-:¦:-______ $ _____________$$$___-:¦:- ___________$$$_$$$ __________$$$___$$$________ _ __$$$$$$$$$_____$$$$$$$$$ ____$$$_______________$$$ _____$$$______()______$$$_ __-:¦:- ____$$$______$$ $______$$$ ___$$$$$$$$$_$$$_$$$$$$$$$ _________$$$_$$$_$$$ ___________$$$_$$$ ____-:¦:- ___-:¦:-_______ $$$ ______________$___-:¦:- عید قربان مبارک
مامان محمدرضا(شازده...)
15 آبان 90 21:28
سلام عزیزم همیشه به گردش خانمی ، التماس دعا
مامانی حسنا جون
16 آبان 90 8:50
سلام خانمی سفرها بی خطر خدارو شکر که فهمیدین الله خیرخافظ راستی من از حرم براتون دعا میکنم .... برا همه ی مامانا خوب دنیا
مامان آریان جون
16 آبان 90 22:52
سفر بی خطر امیدوارم همیشه در پناه ایزد منان سلامت باشید. مطمئن باشید شاد کردن دل پدر و مادر از هر پیزی مهمتره
مامان آبتين
23 آبان 90 10:23
خداي مهربونمون هميشه نگهدار شما و بابائي نفس جون باشه
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نفس طلایی می باشد