مامان گلت
سلام گل گلی من خوبی جوجه طلایی ؟ منم خوبم داشتم می رفتم کلاس اما دیدم بابایی خیلی دلش میخواد بریم شمال پیش اقاجون و مامان جون که الان اونجا هستن منم نشستم و دو دو تا چهار تا کردم و به یه سری نتایج رسیدم اینکه من درس می خونم برای زندگی بهتر و عاشقانه تر اینکه دیدن پدر و مادر خودش کلی ثوابه اینکه شاد کردن دل شوشو برام مهمتر از همه چیزه اینکه تا حالا شوشو چقدر بخاطر من اذیت شده و چقدر تا حالا مراعاتم و کرده برای درس خوندنم ( اخر من 3 سال زندگی دانشجویی ام و خونه ی خودم بودم ) و هزاران نکته ی دیگه که من و مصمم کرد و گفتم کلاس نمیرم و درس هم چند روز تعطیل و بریم شمال...
خلاصه زودی نهار درست کردم و الانم می خوام ساک و ببندم تا بابایی برسه و بریم با هم شمال ...
امیدوارم که خدای مهربون سفر خوب و بی خطری رو برای همه ی مسافرا و ما رقم بزنه ....
اینها رو برای خودم نوشتم تا یادم بمونه که زندگی همیشه فقط 30 سانتی متری نگاهمون نیست ، باید افق دیدمون رو وسیع کنیم و تو زندگی یاد بگیریم اولویت بندی داشته باشیم ....
الان چند تا عکس از ویلای مامان جون اینا میذارم تا دل کوچولوی تو رو هم همراهمون کنم بعد که برگشتیم بازم برات عکساش و میذارم .... دوستت دارم فندق من 

و

البته این منظره اخر از طبقه دوم گرفتم که یه مقداری از شیرونی هم معلومه ....
الان وقت ندارم لا به لای عکسا بگردم حالا سر فرصت برات میذارم ...


مامان گلت
