سلام عزیز دلم خوبی ؟ دیروز یه روز بود پر از اتفاقات خاص از اون روز هایی که خوب و بد می گذرن و ادم باید ثبتشون کنه . صبح زود بابایی می خواست بره ابهر برای کار اداریی که داشت و چون می خواست با ماشین بره و منم خیلی همسر فداکاری هستم گفتم که کلاسم و نمیرم و منم با بابایی رفتم حدود 9 رسیدیم اونجا و کار بابا تا ظهر طول کشید و منم حسابی حوصله ام سر رفت بود اما به هر حال تموم شد و برای نهار رفتیم رستوران شیرین سو که غذای خوبی داشت ، خلاصه بابا گفت بریم شمال ؟ اخه از اونجا یه جاده داره که می خوره به جاده ی قزوین - لوشان (بابایی دلش واسه مامان منصوره اینا تنگ شده بود ) خلاصه منم گفتم نه بیا یه جای جدید بریم ( چون پارسال دایی اینا با خاله ه...