فاطمه جانمانفاطمه جانمان، تا این لحظه: 10 سال و 6 ماه و 14 روز سن داره

نفس طلایی

دعا

سلام تو یکی از پست های قبلی ام در مورد مریضی مادرم نوشته بودم ، اگه امشب دلتون لرزید و من و لایق دونستید در بین بیمارا اسم مامان منم بیارید یه دنیا ممنونم 
30 مرداد 1390

یه خاطره ی خوشبو

سلام نازدار من خوبی نازم ؟ امشب شب شهادت امام علی (ع) پیشوای و پدر ما شیعه هاست و یه غم عجیبی تو دل هممون خونه کرده ، گفتم برات یه خاطره بنویسم یه خاطره ی خوش بو امسال عید ما و خاله فاطمه و عمو مهدی و مامان جون منصوره اینا با هم رفتیم کربلا ... خیلی سفر عالی بود خیلی عالی ... الان در مورد نجف می خوام برات بگم ، همه بهم می گفتن انگار  تو نجف امدی خونه ی پدرت اما من تاندیده بودم باورم نمی شد اما وقتی رفتم دیدم واقعا ارامشی وصف نشدنی داره ، اینقدر حس راحتی داره که خدا می دونه... واقعا انگار یه جاییه که ادم می تونه تموم عقده های دلش رو خالی کنه و بعد سبک سبک بشه اونقدر سبک که فقط دو تا بال برای پریدن می خواد  اره گل من ، مسجد کوفه ...
30 مرداد 1390

صبح به وقت ظهر

به به سلام به روی ماه عزیز دلم حال شما ؟ صبح عالی متعالی ....  صباح الخیر گفت بلبل به گلشن         گل من صبح شد چشم تو روشن  (البته عسلی تو همه جا واژه ی ظهر و با صبح تغییر بده  )                                         ...
30 مرداد 1390

شب گل گلی

گل گلی سلام      ناز پری سلام      مخملی سلام           عسلی سلام  خوبی مادری من ؟ منم خوبم الحمدلله واااای دوباره شب شد و بی خوابی زد به سرم ... این قدر تابستونا بده از این جهت .... بقیه ایام سال که سر گرم دانشگاه و بیرونم ساعت خوابم تنظیمه ولی الان کلافه می شم   دیگه چه طوری ناز بلای من ؟ اگه بودی میدونی الان من چی کار می کردم ؟ اگه گفتی ؟ برای رفع سر رفتن حوصله ی خودم میومدم و هی هی بوست می کردم تا از خواب ناز پاشی و بیای پیشم و با هم این قدر بازی کنیم تا بابایی هم از خواب پاشه ! فکر خوبیه مگه نه؟ از الان حزبمون دو به یکه ها.... طفلکی باباییییییییییی  &nbs...
30 مرداد 1390

سلام جوجو

سلام گل دخمل یا گل پسمل نازم خوبی ستاره ی من ؟ طاعتات قبول خوشگلم، تو بهشت منم رو هم دعا کردی ؟ دیشب شب احیاء بود یعنی شبی که تا صبح به درگاه خدا راز و نیاز کردیم که انشاالله قبول باشه  من با خاله اینا رفتم حاج اقا مجتبی تهرانی تو مسجد جامع بازار تهران که خیلی عااااالی بود و بابایی هم رفت مجلس حاج علی قربانی (حاج قربون ) که البته اون جا هم خیلی عالیه ، اما چون من ارادت ویژه ای به حاج اقا مجتبی تهرانی دارم (حتی عقد ازدواجون رو هم ایشون خوندن ) رفتم اونجا. خلاصه بعد هم بابایی امد دنبالم و سحری رفتیم خونه ی مامان جون اینا و سحری خوردیم و بعد امدیم خونه ی خودمون. دیگه چه خبر عزیز دل من ؟ منم خوبم خدا رو شکر ... واااای راستی دیشب تو ما...
29 مرداد 1390

شهادت مولا علی (ع)

سلام امشب شب ضربت خوردن امام متقیان ، علی (علیه السلام ) است ، امام خوب و مهربون ماست عزیزم . تا پارسال که مسجد کوفه رو ندیده بودم هیچ وقت با عمق جونم غربت مولامون رو درک نکرده بودم، عجیب جایی بود مسجد کوفه و حرم امیر المومنین (ع)....  البته یه جای دیگه هم که دلم برای غربتشون ترکید تو مسجد النبی بود ... جانم به فداتون اقا و مولا و پیشوای من ،همسرم ،پدر و مادرم و جون ناقابل خودم به فدای شما ....                                            (این دست های ساده و خالی دخیلتان      ما را فقط به رسم رفاقت دعا کنید ) ...
28 مرداد 1390

از خواب پا شیم

سلام مادری من دارم از خجالت می میرم ، دارم از غصه می میرم ، آسمون چشمام ابری شده ودلم داره ... اخ خدا من که هنوز تو رو ندارم ، من که معلوم نیست تو کی قراره بیای پیشم ، من که هنوز حتی بهت جدی فکر نمی کنم و..... همین من داره دلم برات ضعف میره بس که دوستت دارم و هر جا که اسم بودنت میاد من دارم قربون صدقت میرم ... اما دارم از خجالت میمیرم... وقتی همه ی مامان ها رو میبینم که این همه بچه هاشون و دوست دارن و حاضرن خودشون هیچی نداشته باشن اما بچه هاشون هیچ غمی تو دلشون نباشه و همیشه تو ناز و نعمت باشن .... دارم از خجالت میمیرم.... وقتی اسباب بازی های گرون و لباس های ناز و.... میبینم و ..... خدا .... باز هم دلم پر از غصه میشه .... می دو...
28 مرداد 1390

عاشششششق

سلام یادته بهت گفته بودم همیشه میشه یه جور دیگه به دنیا نگاه کرد تا زندگی هر لحظه شیرین تر بشه؟ تا حالا جز نیمرو درست کردن و کوکو و الویه و ... در مورد تخم مرغ فکر دیگه ای کرده بودی ؟؟ تا حالا فکر کرده بودی تخم مرغ ها هم عاشق میشن ؟ ؟ ؟ همیشششششششه عاشق باش  ...
27 مرداد 1390

خاطرات امروز

به به سلام به دخمل ناز یا پسمل گلم حال شما ؟ بگو ببینم امروز تو بهشت چی کارا کردی ؟ ما هم خوبیم خدا رو شکر ، امروز کلی کار کردیم اول از همه که صبح با بابا رفتم کلاس زبان یعنی بابایی من و رسوند (ممنونم معین جونم  ) خلاصه بعد از کلاس هم رفتم خونه ی مامان جون اینا و فقط یه ساعت دیدمشون اخه بعدش رفتم بالا و حسابی خوابیدم چون صبح زود پاشده بودم و تو هم می دونی که مامانت حسابی خوش خوابه   خلاصه ساعت 5 بابایی هی بهم میزنگید اما من همچنان خواب بودم و بعد به دایی زنگیده بود و دایی هم امد و صدام کرد و منم زود اماده شدم و بازم بابایی کلی منتظرم مونده بود  (بازم ممنونم معین جونم  ) خلاصه باهم رفتیم پاساژ شانزه لیزه تا لباس ببینم...
27 مرداد 1390

جواب سوال

سلام نازدار من خوبی ؟ باز بابایی امد و از خستگی بی هوش شد و خوابید .... من موندم و تو تو بهشت .... راستی یادته چند روز پیش گفتم به یه سایتی سوال دادم امروز دیدم جواب داده و خیلی هم جواب خوب و مفصلی بود گفتم این جا بنویسم تا شاید اگه بقیه مامانا سوال داشتن برن و سر بزنن تو همه ی زمینه ها پاسخ گو داره از دینی ، مشاوره و.... اگه تو گوگل بزنین پرسش و پاسخ دینی اولین و دومین سایتی که میاره همون هاست خصوصا اولین سایت با عنوان (سامانه پاسخگویی به سوالات و شبهات دینی ) به من که کمک کرد امیدوارم برا شما هم مفید باشه ، کوچولوی من دیگه کم کم برو تو بهشت و چشمای نازت و ببند و لالاکن  ...
26 مرداد 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نفس طلایی می باشد