فاطمه جانمانفاطمه جانمان، تا این لحظه: 10 سال و 6 ماه و 14 روز سن داره

نفس طلایی

عزیز دلم

سلام عزیز دلم خوبی ؟ منم خوبم خدا رو شکر دلم برات و برای وبت خیلی تنگ شده بود اما دیگه مدرسه ها وا شده ..... دیگه چه خبرا؟ دیروز رفتم کتابام و خریدم یکی از ارزو های مامانت می دونی چیه ؟ اینکه یه کتاب فروشی داشته باشم و خودم بشینم توش از صبح تا شب کتاب بخونم کتابای جالب و قشنگ ... وای چه ارزوی قشنگی حتی فکر بهش هم لذت بخشه    راستی یادته تابستون تا ظهر می خوابیدم الان بیا من و ببین همه کلاسام صبح زوده و همش صبحای زود پا میشم   و سر کلاس دلم می خواد بخوابم   البته چون کلاسام و دوست دارم بیدار می مونم ها ...... خلاصه فردا جشن تولد دختر دایی هامه و ما هم دعوتیم و شنبه احتمالا میرم خونه ی دوستم البته هنوز قطعی نی...
6 مهر 1390

من مامانی

سلام ستاره ی من خوبی ؟ منم مامان شما ! من و می شناسی ؟ تا حالا من رو دیدی؟ اصلا جایی هست که تو توش وجود داشته باشی ؟ تو تقدیر من موهبت بزرگ مادر شدن ثبت شده ؟ زمان صلاح امدنت رو می دونی ؟ و هزار تا سوال دیگه که وقتی بهشون فکر می کنم می فهمم من انسان تا چه اندازه در برابر علم بی کران خدای عزیزم نادان هستم !!!! خدای علیم من دوستت دارم و عاجزانه ازت می خوام که بهترین ها رو پیش رومون قرار بدی ... ممنونتم 
4 مهر 1390

آلیسا

آلیسا آلیسا جینگلی آلیسا                     هی ی ی ی ی ی ی  سلام جیگرم حال شما ستاره ی مخمل من ؟ خوبی ؟ منم خوبم صبح دوباره رفتم دانشگاه و الان تازه رسیدم خونه....  می دونی این شعره واسه چیه ؟ یه بازی باحاله که نمیشه توضیح داد و باید عملی یادت بدم ناز بلای من   اما فکر کنم که بازی همه ی بچه های دوران مابود با گرگم به هوا ، دختره اینجا نشسته ، تخم مرغ گندیده ، پینوکیو ، اتل متل ، عدس عدس عدسی ، کلاغ پر ، لی لی ،گل یا پوچ ،بالا بلندی دختر هندی و... هزار تا بازی خوشگل دیگه تازه مامان گلت مهد نرفته بود ها تو خونه با خاله جونات این بازی ها رو می کرد و الان هم خودش با کوچول...
4 مهر 1390

شبت مهتابی

سلام نفس طلایی شبت مهتابی قشنگم امدم بگم دوستت دارم ستاره ی من واسه مامانی از تو بهشت دعا کن فردا انشاالله برات یه پست باحال میذارم هوراااااااااااااااااا ...
3 مهر 1390

گل گلی

سلام گل گلی حال شما ؟ عصر بخیر دوباره پاییز شد و هوا زود زود تاریک میشه و منم دلم می گیره اخه همیشه عاشق روزهای بلندم تا شبهای تار بی انتها.... اما خدا رو شکر امروز روز خوبی بود صبح بابایی من و رسوند دانشگاه ( ممنون بابایی ) و کلاس روان شناسی بالینی کودک با دکتر احمد برجعلی سر ساعت 8 شروع شد و استاد تا اخر درس داد .... البته ما هم بچه های خوبی بودیم و اکثرا حاضر بودیم افرین به ما هورااااااا  استاد 4 تا منبع معرفی کرد و سه تا کار عملی مفصل تازه 2 واحد بیشتر نیستا.... خدا خودش کمک کنه .  دیگه اینکه الان می خوام با بابایی برم واسه اکسین و ازمونای ازمایشی و ثبت نام کنم !!! نمی دونم واقعا می رسم بخونم یا نه فقط دارم پول میدم ؟ امیدوار...
3 مهر 1390

خدا ....

خدای مهربون همه ی مریضا رو شفا بده .... امروز تو فروشگاه یه هو یه اقاهه افتاد رو زمین گویا صرع داشت خیلی شرایط بدی ایجاد شد دلم خیلی گرفت ... خدایا به حق این روز عزیز همه ی مریضا رو شفا بده. امین 
2 مهر 1390

خرید مدرسه ...

سلام نازنینم چقدر امروز حرف از مدرسه رفتن زدم با اینکه نهار مهمون داشتم خاله فاطمه اینا ، اما باز چند باری امدم پیشت اخه هنوز هیچی نشده دلم می خواد برات تنگ شه که دیگه نمی تونم زود زود بیام پیشت.... اما الان بابایی بهم گفت برم کیف دانشگاه و ورق پاپکو بخریم .... منم تو پوست خودم نمی گنجم ... هوراااااااااااااا خرید مدرسه (دانشگاه ) ...
2 مهر 1390

کتاب درسی ما....

سلام گل دلم خوبی ؟ من به جای بچه هایی که میخوان برن مدرسه ذوق دارم دیروز تو وب یکی از دوست جونا چند تا عکس از کتاب درسی ها دیدم بعدم خودم تو گوگل سرچ کردم و خلاصه با اجازه اون عکسا رو میذارم تا یه لحظه هم شده دلمون پر بکشه به اون دوران که تنها دغدغه مون گم شدن پاک کن مون بود و وقتی با کسی قهر می شدیم چند دقیقه بیشتر طول نمی کشید تا همه چی رو فراموش کنیم ... چقدر صداقت و صمیمیت و کودکیش عالی بود... گاهی اگه کودک باشیم یا شاید اگه همیشه صادق و پاک باشیم چقدر خوب میشه ....  و در اخر جلد کتابی که تا اخر سال چند بار مامانامون جلدشون می کردن ولی چیزی ازشون باقی نمی موند                 &...
2 مهر 1390

باز اید بوی ماه مدرسه .....

باز اید بوی ماه مدرسه                    بوی شادی های راه مدرسه .... سلام عزیز دلم خوبی ؟ اگه تو سه سال دیگه بیای (البته هر وقت خدا صلاح میدونه ) و بعد 7 سال دیگه اش بری مدرسه میشه 10 سال دیگه انشاالله مدرسه رفتنت رو جشن بگیرم ... الهی قربونت برم چه ناز میشی انشاالله .... من همیشه عاشق خرید واسه مدرسه بودم و هنوزم که هنوزه عاشق خرید لوازم التحریرم و بوی نو بودن همه ی کتاب دفتر ها رو خیلی دوست دارم اما حیف که الان یه کوچولو بزرگ شدم و دیگه مدرسه نمیرم   خلاصه برات بگم از صبح های مدرسه رفتن که بدو بدو پا می شدم و هر چی اقا جون (بابای گلم ) می گفت صبحونه بخور گوش نمی کردم و میرف...
1 مهر 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نفس طلایی می باشد