بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
نفس طلایی
نفس طلایی
ارزوها
415
تاريخ : چهارشنبه 3 خرداد 1391 | نویسنده : مامانی

سلام عزیزکم .. الان امدم پستای پایینی رو پاک کنم اخه یه آن احساس کردم روزه ازین با ریا تر امکان پذیر بود که بیای و تو دنیای مجازی داد بزنی سحری نخوردم ؟ واسه خودم اول متاسف شدم و بعد به خدا پناه بردم از شر شیطان که نکنه یه موقع یه روز روزه ما رو غره کنه که بابا دیگه اخر ایمانیم یا اینکه یا اعلام همگانی ریای قضیه رو تا 100 درصد برسونه ... این پست رو نگه می دارم برای درس عبرت خودت و خودم .

و اما اول رجب بهترین خاطره ای که ازین روز دارم اینه که وقتی پیش دانشگاهی بودم همراه با دوست عزیزم فائزه با کاروان عمره دانش اموزی برای اولین بار به سفر مکه مشرف شدم ... وای خودش یه داستان مفصل داره که بابا جون (بابایی مهربونم) چه جور راضی شد و واقعا عجیب قسمتی بود چون خیلی از تحولات عمرم و مدیون مهربونی خدا جون تو اون سفر هستم ... عجب روزایی بود روز اول مدینه مون اول رجب بود و روز اخر برگشتمون از مکه 13 رجب و باز  شدن درب کعبه .... دلم هوات و کرده خدا جونم ... 

مخصوصا اینکه احتمال زیاد بابایی دوباره بعد امتحاناش 45 روز بره برای خدمت به زائرا و من از الان مجنونم ..... گریه




بازدید : 1 مرتبه | موضوع :
414
تاريخ : چهارشنبه 3 خرداد 1391 | نویسنده : مامانی

سلام بابایی بلند شد سحری داغ کنه اما دوباره خوابید ابرو الانم نشنمه گریه تازه الان 9/30 صبحه تا 8/30 شب 11 ساعت ... ولی خدا بزرگه و ماه رجب برتر از این حرفا .... التماس دعا قلب




بازدید : 1 مرتبه | موضوع :
413
تاريخ : سه شنبه 2 خرداد 1391 | نویسنده : مامانی

سلام بر گل دلم ... سلام فرشته ی مومن من ... سلام فرشته ی خوب خدا .... عاشقتم ......

خوفی ؟؟ منم خوفم اما گوشم درد می کنه ! امروز صبح یعنی حدود 12 رفتم خونه مامان جون و بعد عمه جون های بابایی امدن اخه عمه زهرا که من خیلی دوستشون دارم دارن برای زندگی همیشگی میرن امریکا چون کلا همه ی بچه های همه ی خانواده بابایی امریکا و کانادا هستن و عمه دارن میرن پیش دخترشون و یه جورایی مهمونی خدافظی بود ... مامان جون برا نهار کلی زحمت کشیده بود و غذا ترشی کباب، باقالاقاتوق، شامی، خورشت آلو بود که خیلی خوشمزه بودن خداییش دست پخت مادر شوشوی منم عالیه ها ... جای فرشته ی نازم و همه ی دوستان خالی چشمک بعدم که عصر محمد حسین و زهرا با اقا جون (بابایی بابا) رفتن خرید و یه نایلون پر خوراکی براشون خریده بود اینقدر دلم خواست که می بودی اون موقع ... فدات شم الهی ... البته نصف خوراکی بچه ها رو من خوردماااانیشخند بعدم رفتیم خونه ی عزیز جون اخه حدودا یه هفته است از اسایشگاه اوردن خونه و تو خونه پرستار داره اما طفلکی اصلا حالش خوب نیست و خیلی اعصابم خورد شد دیدمش ... گریه

کارام هم که نگو و نپرس سمینار و مددکاری که مونده احتمالا سمینار و 20 خرداد دفاع کنم اما مددکاری و تفسیر قران و این هفته باید بدم ... پایان نامه هم زحمت کشیدم و فقط 25 صفحه تایپ کردم امروز 2 ساعت سرش بودم اما فقط دو صفحه تایپ کردم ، دستم خیلی تنده اما باید مطالب و در بیارم و جا به جا کنم و همین خیلی وقت میبره .. خلاصه بدجور کلافه شدم .... 

و از همه مهمتر : 

فردا اولین روز از ماه مبارک رجب است ... ماهی که سراغاز راه نزدیکی به خدا جونمونه ... ماهی که اخرش میرسه به شعبان و بعد رمضان ... وای خدا چقدر زمان زود می گذره ... خدایا ازت خواهش می کنم یه معرفت فوق العاده تو این ماه رجب بهمون عطا کن ... ( نمیدونم چرا اما فکر می کنم این اخرین رجب عمرمه .... گرچه عمر دست خداست و امید ما به خدا ...) خلاصه امسال خیلی دلم حاجت داره و خیلی از همه التماس دعا دارم ... هم برای شفای مامانم .. هم ... 

خدای ماه رجب ... خدای خوبی ها ... خدای عزیزم .. عاشقتم .... خودت کمکمون کن .... 

راستی فرشته ی من فردا سحری بیدارمون کنی هااااا .... و انشالله با هم فردا رو روزه بگیریم . 

بوس برای خدا جونم ... همسر جونم .. نی نی جونم ... و خود خود خودم ماچ




بازدید : 1 مرتبه | موضوع :
412
تاريخ : دوشنبه 1 خرداد 1391 | نویسنده : مامانی

سلام گل گل من حالت خوفه ؟ منم خوبم البته فکر کنم سرما خورده ام اخه گوشام درد می کنه ... به هر صورت ادم زیر کولر بخوابه همین میشه دیگه چشمک

دیشب تا ساعت 1و نیم حدودا داشتم تحقیق تفسیر قران می نوشتم که امروز تحویل بدم  اما از تحقیق سوال می پرسه پس ندادم تا بمونه برا هفته ی بعد... 

عصر هم از دانش امدم و 3 ساعت خوابیدم حالا احتمالا تا صبح بیدارم . فردا هم مامان جون منصوره نهار مهمون داره .... بوس برای گل دلم ماچ




بازدید : 3 مرتبه | موضوع :
411
تاريخ : شنبه 30 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامانی

امیرالمومنین علی ( علیه السلام ) می فرمایند:

مراقب افكارت باش كه گفتارت ميشود/مراقب گفتارت باش كه رفتارت ميشود/مراقب رفتات باش كه عادتت ميشود/مراقب عادتت باش كه شخصيتت ميشود/مراقب شخصيتت باش كه سرنوشتت ميشود.




بازدید : 5 مرتبه | موضوع :
410
تاريخ : شنبه 30 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامانی

سلام بر وجودی که عاشقانه دوستش دارم . حالت خوبه فرشته ی کوچولوی من ؟ منم خوبم خدا رو شکر هفته ی بعد اخرین هفته ای که به دانشگاه میرم و تموم این 4 سال به سرعت برق و باد تموم شد البته هنوز پایان نامه و سمینارم مونده ... امروزم دانشگاه بودم و تازه رسیدم و خیلی خسته ام اما از همین امروز باید برم سراغ کارای پایان نامه ام . انشالله ....

پنجشنبه شام همگی خونه مامان جون اینا بودبم و جمعه نهار هم خونه خاله مریم اینا الحمدلله خوش گذشت ... وای که چقدر کار دارم . بوس برای نی نی قشنگم ماچ




بازدید : 5 مرتبه | موضوع :
409
تاريخ : جمعه 29 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامانی

        حدیث




بازدید : 5 مرتبه | موضوع :
408
تاريخ : چهارشنبه 27 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامانی
مطلب مورد نظر رمز دارد.
لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ، دکمه تایید را کلیک کنید.
همیشگی



بازدید : 60 مرتبه | موضوع :
407
تاريخ : چهارشنبه 27 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامانی

سلام نازنینم خوبی ستاره از صبح مقداری مایه های توهم امده تو سرم ... نترسی هاااا از عشق توه گل نازم داشتم اب بامبو ها رو عوض می کردم و در عین حال باهاش حرف میزدم و بعد یه ان تصور کردم تو هستی و من تو تنهایی روزم با تو هم کلام میشم تا بابایی بیاد... البته که ما روزانه چندین بار با همسر محترمه صحبت می نموییم نیشخند و تصور کردم که بزرگ میشی خانوم یا اقای گل میشی انشالله و در چنین روزی کمکم می کنی اخه واسه شام مهمون دارم و هنوز هچ کاری نکردم فقط ژله رو گذاشتم ، برنج پاک کردم و هویج ها رو برای خورشت هویج خرد و سرخ کردم . خورشت هویج غذایی بسیار لذیذ و دلچسب از خطه ی مردم با هنر و با سلیقه ی تبریزه که من هم رگه هاییم به آنها رفته و بابایی عاشق این غذاست و منم  به خاطر گل روش تصمیم گرفتم این غذا رو درست کنم . ولی جات خالی گردگیری و جاروی خونه کاملا مونده و من اصلا حس ندارم پاشم اما باید رفت بدنبال کار.... تازه جالب اینجاست که هنوز خرید واسه مهمونی نکردیم یعنی دیشب ساعت 10 و نیم رفتیم هایپر اما مرغ بسته بندی نداشت و میوه هاش هم خوب نبود حالا قرار شد بابایی زود بیاد و بریم همین شهروند خودمون خرید کنیم . قربان دل خجسته ی خودمان حالا خوبه مهمان مادر شوشو جان است و جاری جان و رودربایستی با مادر شوشو و شکر خدا که جاری جان خواهر جان می باشد نیشخند

پی نوشت : خونه دسته ی گل شده اما بابایی کار داره نمیاد بریم خرید گریه بدو دیگه بابایی گریه

تازه هنوز برای مادر شوشو کادو نخریدم و باید برم کادو هم بخرم گریه

پی نوشت 2: سلام نفس بابایی امد و با خاله رفتیم خرید و برا مامان جون هم کادو خریدیم الانم ساعت 8 و ربع شبه شام امده است همرا با ژله و ماست و خیار .... حالا منتظریم مهمونا ( یعنی مامان جون اینا و خاله مریم اینا بیان خونه مون)




بازدید : 5 مرتبه | موضوع :
406
تاريخ : سه شنبه 26 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامانی

سلام ناز دلم حالت خوفه ؟ الان می خواد اذان بگه و بریم با خدا حرف بزنیم . تو هم اون بالا بالا توی بهشت برامون دعا کن . امروز گزارش مددکاریم و نوشتم و داده های آماری پایان نامه رو تایپ کردم که بدم به آماریست و الان باید براش میل کنم . شام هم یه قیمه ی خوشمزه درست کردم جات خالی ... الانم بابایی از خستگی لالا کرده و منم و خودم و خدا و یه بابایی خواب . مژه برم نماز بخونم فعلا ناز دلم بوس ماچ




بازدید : 5 مرتبه | موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 41 صفحه بعد