فاطمه جانمانفاطمه جانمان، تا این لحظه: 10 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

نفس طلایی

شهادت مولا علی (ع)

سلام امشب شب ضربت خوردن امام متقیان ، علی (علیه السلام ) است ، امام خوب و مهربون ماست عزیزم . تا پارسال که مسجد کوفه رو ندیده بودم هیچ وقت با عمق جونم غربت مولامون رو درک نکرده بودم، عجیب جایی بود مسجد کوفه و حرم امیر المومنین (ع)....  البته یه جای دیگه هم که دلم برای غربتشون ترکید تو مسجد النبی بود ... جانم به فداتون اقا و مولا و پیشوای من ،همسرم ،پدر و مادرم و جون ناقابل خودم به فدای شما ....                                            (این دست های ساده و خالی دخیلتان      ما را فقط به رسم رفاقت دعا کنید ) ...
28 مرداد 1390

از خواب پا شیم

سلام مادری من دارم از خجالت می میرم ، دارم از غصه می میرم ، آسمون چشمام ابری شده ودلم داره ... اخ خدا من که هنوز تو رو ندارم ، من که معلوم نیست تو کی قراره بیای پیشم ، من که هنوز حتی بهت جدی فکر نمی کنم و..... همین من داره دلم برات ضعف میره بس که دوستت دارم و هر جا که اسم بودنت میاد من دارم قربون صدقت میرم ... اما دارم از خجالت میمیرم... وقتی همه ی مامان ها رو میبینم که این همه بچه هاشون و دوست دارن و حاضرن خودشون هیچی نداشته باشن اما بچه هاشون هیچ غمی تو دلشون نباشه و همیشه تو ناز و نعمت باشن .... دارم از خجالت میمیرم.... وقتی اسباب بازی های گرون و لباس های ناز و.... میبینم و ..... خدا .... باز هم دلم پر از غصه میشه .... می دو...
28 مرداد 1390

عاشششششق

سلام یادته بهت گفته بودم همیشه میشه یه جور دیگه به دنیا نگاه کرد تا زندگی هر لحظه شیرین تر بشه؟ تا حالا جز نیمرو درست کردن و کوکو و الویه و ... در مورد تخم مرغ فکر دیگه ای کرده بودی ؟؟ تا حالا فکر کرده بودی تخم مرغ ها هم عاشق میشن ؟ ؟ ؟ همیشششششششه عاشق باش  ...
27 مرداد 1390

خاطرات امروز

به به سلام به دخمل ناز یا پسمل گلم حال شما ؟ بگو ببینم امروز تو بهشت چی کارا کردی ؟ ما هم خوبیم خدا رو شکر ، امروز کلی کار کردیم اول از همه که صبح با بابا رفتم کلاس زبان یعنی بابایی من و رسوند (ممنونم معین جونم  ) خلاصه بعد از کلاس هم رفتم خونه ی مامان جون اینا و فقط یه ساعت دیدمشون اخه بعدش رفتم بالا و حسابی خوابیدم چون صبح زود پاشده بودم و تو هم می دونی که مامانت حسابی خوش خوابه   خلاصه ساعت 5 بابایی هی بهم میزنگید اما من همچنان خواب بودم و بعد به دایی زنگیده بود و دایی هم امد و صدام کرد و منم زود اماده شدم و بازم بابایی کلی منتظرم مونده بود  (بازم ممنونم معین جونم  ) خلاصه باهم رفتیم پاساژ شانزه لیزه تا لباس ببینم...
27 مرداد 1390

جواب سوال

سلام نازدار من خوبی ؟ باز بابایی امد و از خستگی بی هوش شد و خوابید .... من موندم و تو تو بهشت .... راستی یادته چند روز پیش گفتم به یه سایتی سوال دادم امروز دیدم جواب داده و خیلی هم جواب خوب و مفصلی بود گفتم این جا بنویسم تا شاید اگه بقیه مامانا سوال داشتن برن و سر بزنن تو همه ی زمینه ها پاسخ گو داره از دینی ، مشاوره و.... اگه تو گوگل بزنین پرسش و پاسخ دینی اولین و دومین سایتی که میاره همون هاست خصوصا اولین سایت با عنوان (سامانه پاسخگویی به سوالات و شبهات دینی ) به من که کمک کرد امیدوارم برا شما هم مفید باشه ، کوچولوی من دیگه کم کم برو تو بهشت و چشمای نازت و ببند و لالاکن  ...
26 مرداد 1390

خوشحال و شاد و خندانم

خوشحال و شاد و خندانم                    قدر دنیا را میدانم دست بزنم من                                 پابکوبم من                               شادابم بیایید باهم بخوانیم                            ترانه ی جوانی را  دست بزنم من                                پابکوبم من ...
26 مرداد 1390

سلاممممممممم

سلام علیکم ستاره          همچین نفسی کی داره ؟ خوبی جیجر طلا قند بلا ناز طلا ؟ منم خوبم خدا رو شکر وااااااای اگه بدونی امروز کی از خواب پاشدم ساعت40\2 ظهر   خیلی دیر بود میدونم   اما خوب خونه ی ساکت بدون بچه جون میده برا خوابیدن مخصوصا اینکه اکثر شبا تا سحر بیدارم ، یه موقع درس هم نخونم ها....... وای خیلی دختر بدی شدم  برم یه ذره بخونم فعلا خدا حافظت باشه نی نی من تو بهشت  ...
26 مرداد 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نفس طلایی می باشد