ماه خونه ی ما
ماه من سلام شبت پر از ستاره های رنگی خوشگل من
راستی از تو بهشت هم ستاره ها معلوم هستن تو میتونی اون ها روببینی ؟ چقدر قشنگ میشه ها ....

چقدر ما در برابر علم بی کران خدا نادانیم ، سر جریان چند روز پیش که هنوزم به نتیجه نرسیده اونقدر ذهنم درگیره که حد و اندازه نداره اما سعی می کنم مثل همیشه به روی خودم نیارم و شاد و خندون باشم تا فردا نتیجه اش معلوم شه دعا کن چیز خاصی نباشه مامانی من
راستی (ریا نشه
) من امروز روزه بودم بعد دم افطار بابایی گفت بریم برات آش بگیرم که اول رفتیم آش سبزی شیرازی تو سعادت اباد که نزدیک خونه است که اون تموم کرده بود
بعدش بابا گفت حالا بیا برات یه چیز بگیرم تا بریم جایی دیگه اش پیدا کنیم تو افطارت و باز کنی که همون جا یه شیرینی فروشی بود که من گفتم من شیرینی می خوام خلاصه از هر کدوم از مدلای شیرینی ها یه دونه برداشتم
بعد بابا برام ابمیوه گرفت و من تو ماشین روزه ام و افطار کردم خلاصه بعدش رفتیم ستارخان که اش شعله قلمکار بگیریم که اونجا هم تموم کرده بود
کم کم داشت اشکم در میومد
که یه هو یادمون افتاد یه جای دیگه هم تو انقلابه که رفتیم اونجا و یه عالمه بابایی وایستاد تو صف و برام اش خرید
وای اینقدر خوشمزه بود
(جات خالی بود مادری من ) و بعد امدیم خونه ، دست بابایی درد نکنه که این همه راه من و برد و برام اش خوشمزه خرید 
بابایی اینقدر مهربونه البته همیشه میگه اگه تو بیای تو دلم خدا باید به دادمون برسه چون من همش میگم من این و می خوام و من اون و می خوام
خوب منم دیگه 
از همین جا به بابایی میگم که معین جون ممنونم که این همه خوبی 

اینم عکس مامانی و بابایی البته عکس قلباشون 


ماه خونه ی ما
