فاطمه جانمانفاطمه جانمان، تا این لحظه: 10 سال و 6 ماه و 14 روز سن داره

نفس طلایی

شهر بازی

1390/5/22 14:41
نویسنده : مامانی
361 بازدید
اشتراک گذاری

سلام گل خوشگلم خوبی نازنینم ؟ امروز می خوام برات از یه خاطره بگم یه خاطره ی خیلی خوب که هر موقع یادش می افتم خنده ام می گیره نیشخند

اون ماههای اولی که من و بابا تازه با هم عقد کرده بودیم یه روزی بابایی بهم زنگ زد و گفت مشهد میری ؟ منم که دانشگاه بودم گفتم اره از خدامه اما مامان و بابام باید اجازه بدن ، بابایی هم گفت اون با من خیالت راحت ، خلاصه چند روز بعدش ما دو تا عازم مشهد شدیم و تو قطار کلی خوش گذشت ، بعدم که رفتیم هتل الغدیر و خلاصه خدا رو شکر روز عرفه بود و برای دعا رفتیم حرم بعدش بابایی حسابی تموم تلاشش و می کرد که کلی خوش بگذره به من ، مثلا بردتم طرقبه و مرکز خرید و ... یکی از جاهایی که من و برد شهربازی کوهستان پارک مشهد بود ، منم که شجاع (البته در معنای مخالفش ) و بابایی هم شجاع (در معنای واقعی اش ) فقط تموم بازی ها رو نگاه می کردیم ، بعد یه بازی خیلی بچه گونه بود که فقط بچه ها سوارش می شدن من به بابا گفتم معین این و سوار شیم اما وقتی سوار شدیم ،من اینقدر جیغ زدم که تموم مامان ها داشتن از اون پایین بهم می خندیدن (خودم خجالت کشیدم )

الهی بمیرم بابایی هم هیچی نگفت مژه اما تو عزیزکم باید مثل بابایی شجاع باشی و تو شهر بازی کل بازی هاش و با بابایی بری و بازی کنی ، باشه ؟ 

بازی

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (4)

مامان نی نی
22 مرداد 90 15:18
بامزه بود.
نی نی دوست
22 مرداد 90 18:14
سلام مامان نی نی
چقدر قشنگ برای نفس طلایی تون مینویسید
مرسی که بم سر زدید
بازم بیاید


سلام حتما
کیاراد تپلی
22 مرداد 90 18:15
انشاالله با پسرت بری شهربازی و دیگه نترسی


قربونت عزیزم
ریحانه
22 مرداد 90 18:30
)
عزیزم منم ماه عسلم مشهد بود اتفاقأ همین شهر بازیه هم رفتیم.
خیلی جای باحالی بود و منم وقتی سوار چرخ و فلک شدم حسابی ترسیدم اما جیکم در نیومد چون جلوی شوهرم خیلی ادعای شجاعت داشتم.


ایول
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نفس طلایی می باشد