مامانم
سلام مامانم مامان جونم مامان عزیزم ( نه کوچولو با تو نیستم با مامان خودم هستم )
مامان گلم وای اگه بدونی بعد از اون اتفاق ( سکته ی مغزی ) که برایت اتفاق افتاد چی گذشت بر دل من ؟
مامان جونم چه شبها که تا صبح برات و به یاد روزای قبل و حسرتشون گریه کردم ، ( خدا رو شکر که الان هستی و سایه ی پر از مهرت روی سرمونه اما اگه بدونی چقدر دلم غصه داره اگه بدونی چقدر حسرت دارم که دوباره باهات صحبت کنم ، اخ الهی بمیرم شما که یه عمر همه ی ما رو بزرگ کردی ، قدم قدم راه رفتن و بهمون یاد دادی ، کلمه کلمه حرف زدن و ... الان ما داریم تو رو به خاطر گفتن یک کلمه تشویق می کنیم اخ مادرم .......) خدایا چقدر دلم می خواد باهات حرف بزنم و درد و دل کنم ، معین خیلی خوبه اما مامانم من مامانم و می خوام می خوام با شما درد و دل کنم ، خدا مامانم .... مامانم .....
الانم که دارم می نویسم اسمون دلم ابری شده و بارون از چشمام شروع به باریدن کرده ...
شاید بعدا این مطلب و پاک کنم اما خواهش میکنم برای شفای هر چه زودتر همه ی مریضا و مامان منم دعا کنین که حداقل یکبار دیگه بتونم صدای نازشو بشنوم فقط یکبار دیگه....
خداجونم خدا خدا خدا.........



مامانم
