مرگ یا زندگی
سلام عزیزم خوبی ؟ منم خوبم امروز صبح رفتم خونه ی مامان جون اینا و بعدم رفتم کلاس و بعد بابایی امد دنبالم و با هم رفتیم خونه ی مامان جون و بعد رفتیم پیاده روی و یه مقداری خرید کردیم و شام برگشتییم خونه مامان جون اینا البته خاله جون ها هم بودن و الحمدلله خوش گذشت و طبق معمول جایی فرشته ی کوچولوی من خالی بود...
اما امشب حرف از حلالیت طلبیدن شد نمی دونم چرا اما نا خوداگاه دلم خیلی گرفت یعنی یه جورایی به خودم و زندگیم فلاش بک زدم و دیدم واااااااااااای خدا من تا حالا چقدر بقیه رو ناراحت کردم ، چقدر اذیتشون کردم با اینکه همیشه تلاش کردم خوب باشم اما چقدر حق برگردنمه....
یه هو دلم هوری ریخت راستش و بخوای ترسیدم از اینکه مرگ تو یه قدمیه منه و من این همه غافلم....
خدای مهربونم خودت ما رو ببخش خواهش می کنم تا ما رو نیامورزیدی از دنیا نبر و انی و کمتر از انی به خودمون واگذار نکن.... امین
خدای مهربون خودت به دل همه ی اونهایی که ناراحتشون کردیم بنداز تا ما رو ببخشن و خودت بهمون قدرت بده تا هم دیگه رو ببخشیم ... اخه شنیدم که میگن هم دیگه رو ببخشید و از هم بگذرید تا خدا هم از شما بگذره ....
خدا جون دستامون و بگیر و نذار تو دریای زندگی غرق بشیم....
خدا جون کمکمون کن تو زندگی و مرگ فقط خودت هوامون و داشته باش ...
خدا جون دوستت دارم ....


مرگ یا زندگی
