فاطمه جانمانفاطمه جانمان، تا این لحظه: 10 سال و 6 ماه و 16 روز سن داره

نفس طلایی

ای مسیح من ....

دل مرده ام قبول ای مسیح من     یک جمعه هم زیارت اهل قبور کن ...  یا صاحب الزمان (عج) اللهم عجل لولیک الفرج ... الهی آمین  ...
17 شهريور 1391

یا صاحب الزمان ....

 دعا پشتِ دعا برای آمدنت ،         گناه پشتِ گناه برای نیامدنت ،                دل درگیر ، میان این دو انتخاب؛                          کدام آخر؟ آمدن یا نیامدنت؟!    ...
7 شهريور 1391

احساس می کنم ...

سلام  احساس می کنم ... (کاش می شد بنویسم کاش ...) خدایا  دلم یه جاده می خواد بی بن بست و یک خدااااااااااااااااااااااااااا تا با هم  کمی قدم بزنیم  ...
6 شهريور 1391

جمعه ی اخر ...

سلام نفس طلایی من .... خوبی ؟ منم خوبم خدا رو شکر این دو روز خونه مامان جون اینا بودم و الان هم تازه با بابایی امدیم خونه و حال بابایی خیلی خوب نیست  و من ناراحتم  این ماه عزیز خدا هم داره تموم میشه و امروز اخرین جمعه ازین ماه پر از برکت بود ... دلم برای همه ی سحر ها و افطار ها ... دلم برای دعای سحر و ربنای افطار ... دلم برای شبای قدر ... دلم برای همه چی خیلی تنگ میشه ... خصوصا اینکه نمی دونم سال دیگه زنده ام یا نه ؟ می دونی چرا این همه مرگ رو نزدیک حس کردم ؟ اخه دیروز وقتی خونه مامان جون بودم فهمیدم که یکی از همسایه ها که تنها بود تو خواب فوت کرده و وقتی امبولانس امد تا ببرتش دیدم چقدر غریب بود ... واسه همینه دلم اینقدر گرفته ....
27 مرداد 1391

حرمت ...

سلام فرشته ی نازم خوبی ؟ منم خوبم خدا رو شکر اما دلم داره می ترکه ...  شبای قدر رفتیم حاج اقا مجتبی تهرانی ... خیلی عالی بود و امیدوارم خدا بهترین ها رو برامون نوشته باشه ... دیشبم رفتیم نمایشگاه قران و خرید کردم و بعد حدود ساعت 1 رفتیم سندباد نزدیک اریکه که غذاش خوب بود.  اما امروز رفتم بازار و یه کم  خرید کردم اما یه چیزی خیلی داغونم کرد و گفتم کاش هیچ وقت نرفته بودم .. از اول ماه مبارک رمضان با اینکه خیلی بیرون نرفتم اما هر دفعه رفتیم خیلی روزه خواری رو به چشمم دیدم اما امروز متاسفانه دیدم این کار دیگه علنی شده و اداره اماکن گفته ساندویچ و غذای سرد فروشش مشکلی نداره و متاسفانه چند مغازه مشغول فروش غذا بودن و مردم هم را...
23 مرداد 1391

شب راحتی شیر خدا از همه ی مردم دنیا

سحر بود و صدای نفس خسته‌ی یک مرد که آرام در آن کوچه به روی لب خود زمزمه می‌کرد غریب و تک و تنها در آن شهر، در آن وادی غم‌ها دلی خسته و پر، از غم و شیدا دلی زخم و ترک خورده پر از روضه‌ی زهرا شبِ راحتیِ شیر خدا از همه‌ی مردمِ دنیا عجب شام عجیبی است روان بود سوی مسجد کوفه قدم می‌زد و با هر قدمش عرش به هم ریخت در آن شب و لرزید به هر گام، دلِ حضرت زهرا، دلِ حضرت زینب غریب و تک و تنها نه دیگر رمقی مانده در آن پا نه دیگر نفسی در بدن خسته‌ی مولا به چشمان پر از اشک و قدی تا پُر از وصله، عبایش پُر از پینه دو دستان عطایش رسید او به در مسجد و پیچید در آفاق نوایش علی گرم اذانی ملکوتی و ملائک همه حیرا...
19 مرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نفس طلایی می باشد