فاطمه جانمانفاطمه جانمان، تا این لحظه: 10 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

نفس طلایی

آمدن خاله سونا

سلام ستاره ناز من حالت خوبه قند بلا منم خوبم خدا رو شکر این هفته هم باید امشب دوری از بابایی رو تحمل کنم تا انشالله به سلامتی فردا بیاد انشالله که همسر عزیزتر از جونم تو همه ی کارا و درساش موفق باشه .... عاشقتمممممممممممم شوشو نفسم ....  خلاصه منم از صبح دانشگاه بود و واقعا امتحانای ترم از دو هفته بعد شروع میشه و من هنوز نخوندم و نخوندم و نخوندم و کار عملی هام مونده .... خیلی زیبا و شاد .... نمی دونم چرا این طوری شدم به قول ما روان شناسا دچار خستگی روانی خصوصا از درس شدم .... اما عاشق رشته ام هستم خدا جون ممنونممممممممممممممم و عاشقتم مهربون خالقم .......... خلاصه از دانشگاه امدم خونه مامان جون و خاله سونا که خاله ی مامان جون...
19 آذر 1391

امروز...

سلام نازنینم ...  دلم خواست بنویسم با اینکه حرفی نداشتم .. امروز صبح کله پاچه خوردیم مهمون اقاجون ... البته این صبح که میگم ساعت 12.30 بودااا ... اخه جمعه ها وقت خواب راحت و بدون دغدغه است...  بعد هم خونه رو مرتب کردم اما جاروش موند... ظهر رفتیم بیمارستان لاله دیدن دوست مامان جون منصوره ... بعدم رفتیم خونه طاهره خاله ام برای دیدن عزیز جون طفلک اصلا حالش خوب نیست ... خیلی بی قراره ... بعدم رفتیم خونه همسایه بالایی برای عرض تسلیت و.... بعدم شام رفتیم خونه مامان جون منصوره ... بعدم رفتیم پرینت گرفتیم و بستنی خوردیم مسعود ... و بعد امدیم خونه ... وای که کلی کار دارم 3 هفته دیگه امتحانامه .... هنوز هیچ کار نکردم نه درس خوندن نه کار ...
17 آذر 1391

آقای من

 آقا       من اصلِ انتظار تو را برده ام زِ  یاد        با انتظارهای فراوانم از شما ... ...
17 آذر 1391

عاشقانه و آروم ...

سلام هم سرم     سلام هم نفسم      سلام هم سفرم دوباره شد مثل دوران عقد کلی وب گردی کردم تا یه جمله خشگل بنویسم واسه اینکه دلم برات یه دنیا تنگ شده اما هیچ جمله ای حرف دل من و نمی زد...  هیچ کدوم نمی تونست احساس من و بیان کنه .... هیچ کدوم این قدر پاک و صادقانه نبود که بتونم برای تو به کار ببرمش ...  پس  از دل خودم می گم : خیلی دلتنگتم ، خیلی دوستت دارم ، لحظه ها رو واسه دیدنت می شمرم ، از خدا می خوام سایه ی دل مهربونت تا هستم بالای سرم باشه ...  عاشقانه و اروم دوستت دارم  بی تو نه هست ها چنان که بایدند  نه نیست هاااا  بی تو هر روز         &n...
13 آذر 1391

زود قضاوت نکنیم

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا…دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟ معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد : (چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟ فردا مادرت رو میاری مدرسه   می خوام در مورد بچه ی بی انظباطش باهاش صحبت کنم ) دخترک چانه لرزانش را جمع کرد… بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت : خانوم… مادرم مریضه… اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن…  اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد&...
12 آذر 1391

خدا طبیب است و ما مریض

  ساعت 10 صبح دکتر به همراه مامور آشپز خانه وارد اتاق بیماران   می شود. ده تخت هم داخل اتاق است، دکتر می گوید: به این چلو کباب   بدهید با کره، به تخت کناری غذا ندهید، به او سوپ بدهید، به این شیر   بدهید، به او کته ی بی نمک بدهید، به این آش بدهید، دیگری نان و   کباب.  مریض ها همه یک جور به دکتر نگاه می کنند. حتی به کسی هم   که می گوید غذا ندهید، او می فهمد که امروز عمل جراحی دارد و نباید   غذا بخورد، چون می فهمد و می شناسد که دکتر خیرش را می خواهد، اعتراض   نمی کند....   حالا اگر يكي بلند شود و بگوید که چرا به آن مریض چلوکباب بدهند و   به من ندهند، دکتر م...
11 آذر 1391

دلم می خواد

سلام عزیزکم  دلم می خواد بنویسم از همه چیزهایی که ذهنم و مشغول کرده ... از همه ی اتفاقات اخیر ... از فوت مونا ... تشیعیش .. فوت مادر جون ... مراسم هاش ... مشهد ... شروع محرم ... روضه ها ... تموم شده دهه ی اول ... تموم اتفاقات عجیب و متفاوتی که تو این چند وقت افتاد ... تموم دلخوری ها ... تموم دل شکسته شدن ها ... تموم حرف ها اشک ها ... تموم ... درس ها ... کار عملی های نکرده ... کنفرانس های انجام نداده ... تموم ................................................................................................. اما دستم به نوشتن نمی ره ...  خدا شکرت .. خدا کمکم می کنی؟
6 آذر 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نفس طلایی می باشد