فاطمه جانمانفاطمه جانمان، تا این لحظه: 10 سال و 7 ماه و 1 روز سن داره

نفس طلایی

شکلاتم

سلام قند عسل اخه تو چقدر نیومده خوش مزه ای مثل شکلاتی عزیز دلم چقدر دوست داشتم که کنارم می بودی و هی هی بوست می کردم و باهات بازی می کردم اینقدر دختر بدی هستم که اصلا درس نخوندم یعنی اصلا حوصله اش و ندارم ، دیگه  اینکه صبح بابایی زنگ زد و گفت ناهار میاد خونه منم نهار باقالی پلو درست کردم ( یه موقع دلت نخواد عزیزکم ) الانم نشستم دارم برات می نویسم تا بابایی بیاد.  ...
5 مرداد 1390

امام علی (ع)

امام علی (ع) می فرمایند : آرام باش     توکل کن    تفکر کن   آنگاه آستینهایت را بالا بزن و ببین خداوند زودتر از تو دست بکار شده است.  ...
4 مرداد 1390

ره کجا؟

ره کجا ؟     خانه کجا؟     یار کجا؟ اندرین غمکده دیار کجا؟    تا دری بگشاید  سفری می باید  رهرو و راهبری می خواهد  پشت این تاریکی                   در پس دود و غبار  بی گمان خورشیدی است  دل اگر پر گیرد                     یا که زنگار زرخ بر گیرد                قبله ی امیدی است ......  ...
4 مرداد 1390

گل سنبل

سلام گل سنبل من سلام عزیز دل من خوبی قشنگم ؟ دیروز رفتیم عقدکنون خدا رو شکر خوش گذشت (اما جای تو خالی بود ستاره ی من ) الانم اماده شدم تا برم خونه مامان جون اینا اما اولش گفتم برا تو بنویسم نازنینم ، ریحانه هم خونه مامان جون ایناست. راستش و بخوای از تنهایی خونه خسته میشم تا بابایی بیاد ، دختر بدی هم شدم و درس نمی خونم که وقتم پر شه  از تو بهشت واسه مامان و بابا خیلی دعا کن فرشته ی ناز من  ...
4 مرداد 1390

مامانم

سلام مامانم مامان جونم مامان عزیزم ( نه کوچولو با تو نیستم با مامان خودم هستم ) مامان گلم وای اگه بدونی بعد از اون اتفاق ( سکته ی مغزی ) که برایت اتفاق افتاد چی گذشت بر دل من ؟  مامان جونم چه شبها که تا صبح برات و به یاد روزای قبل و حسرتشون گریه کردم ، ( خدا رو شکر که الان هستی و سایه ی پر از مهرت روی سرمونه اما اگه بدونی چقدر دلم غصه داره اگه بدونی چقدر حسرت دارم که دوباره باهات صحبت کنم ، اخ الهی بمیرم شما که یه عمر همه ی ما رو بزرگ کردی ، قدم قدم راه رفتن و بهمون یاد دادی ، کلمه کلمه حرف زدن و ... الان ما داریم تو رو به خاطر گفتن یک کلمه تشویق می کنیم اخ مادرم .......) خدایا چقدر دلم می خواد باهات حرف بزنم و درد و دل کنم ، معین خ...
3 مرداد 1390

ماهی

ماهی سرخ و زرد من                            تو آب شنا میکنه برام  وقتی که نزدیکش میشم                        دهنشو وا می کنه برام یک روزی گفتم ماهی جون                     میای بریم دشت و دمن  خنده ای کرد و گفت به من                     ای بچه ی خوب و زرنگ ماهی باید تو آب باشه                          تا همیشه زنده باشه  ...
3 مرداد 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نفس طلایی می باشد