فاطمه جانمانفاطمه جانمان، تا این لحظه: 10 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

نفس طلایی

یا حضرت زهرا (س)

        التماس دعای فراوان ... خصوصا برای شفای مریضا و مادر مهربونم به حق مادر مریض خونه ی امیر المونین .... به حق غم مریضی اولاد علی برای مادرشون .... به حق همه ی دلای شکسته .... ...
6 ارديبهشت 1391

امان از غم مردم ....

سلام ناز پرم خوبی؟ منم خوبم البته دندونم درد می کنه اما خوبم خدا ی مهربونم شکرت چقدر به ما لطف کردی ، چقدر همیشه هوامون و داشتی و داری و ما رو ببخش به خاط همه ی غفلت هامون از نعمت های خوبت ... ما رو ببخش به خاطر ناشکری های گاهانه ... ببخش ما رو به خاطر همه ی بدی هامون.  دلم نمی خواد اصلا اینجا برات ازین حرفا بزنم اما باید بگم تا یه روزی که بزرگ شدی بدونی دنیای اطراف ما چه خبر بوده .. خدایا دنیای زمان تو چه خواهد شد؟ چه طور می تونم اگه بیای تربیتت کنم ؟ دوستت باشم ؟ چه طور می تونم راه خوب و بد و بهت نشون بدم ؟ خدایا کمک کن مثل همیشه و توان بده تا خودمون اینقدر بزرگ شیم که بچه هامون رو بزرگ و خدایی تربیت کنیم . خدایا به حق حضرت زهرا همم...
3 ارديبهشت 1391

کمرمان شکست و دندانمان ....

سلام بر عسل مادر خوبی فدات  شم ؟ اون بالا بالاها خوش میگذره ؟ ما هم خوبیم خدا رو شکر امروز از صبح دانشگاه بودم و از ظهر که رسیدم حدود 2 ساعته سر سمینارم نشستم ... تشویق کن مامانت و یه وقت چشم نخوره با این همه کار   و کلا چون روی لب تاب بودم واسه تایپ کردن الان دیگه کمرم داره میشکنه منم نه حساس    حالا بگم از دیشب که ساعت 11 واسه بابایی یعنی برای نهارش سالاد الویه گذاشتم اما صبح یادش رفته ببره فکر کن ..... اما الان داره میاد خونه بخوره البته به نفع من شدااا اگه میبرد باید از راه نرسیده غذا میذاشتم حالا این میشه عصرونه واسه شام هم خدا بزرگه  دیگه برامون خیلی دعا کن .    پی نوشت : ساعت 6 این طور...
2 ارديبهشت 1391

تو کجایی گل نرگس ؟

عصر یک جمعه ی دلگیر  دلم گفت     بگویم     بنویسم  که چرا عشق به انسان نرسیدست ؟ چرا  اب به گلدان نرسیدست ؟ و هنوزم که هنوز است  غم عشق به پایان نرسیدست ؟ بگو حافظ دل خسته ز شیراز بیاید       بنویسد  که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گم گشته به کنعان نرسیدست ؟ وچرا کلبه احزان به گلستان نرسیدست ؟ عصر این جمعه ی دلگیر  وجود تو کنار دل هر بیدل اشفته شود حس  تو کجایی گل نرگس ......؟             ...
1 ارديبهشت 1391

این روزا

سلام عسلم خوفی ؟ منم خوبم خدا رو شکر امروز و دیروز خونه مامان جون اینا بودم و امروز یه هو چسب دندونم افتاد و فردا هم اقای دکتر یعنی پسر عمه ی بابا نیست تا برم پیشش دندونم و درست کنه و به همین دلیل الان دارم عذاب می کشم چون اصلا دندون درد و دوست ندارم  دیگه اینکه واقعا دختر بدی شده مامانت و همش داره هی بستنی می خوره دیگه تموم بستنی فروشای این اطراف و غیر این اطراف ما رو می شناسن و با اینکه واقعا خوشمزه است ولی خوب باید ترک کنم .... بابایی هم که مهربون هرچی من بگم می خره ... باید برم تو ترک .... و الان که کلی کار دارم از پایان نامه و سمینار تا دستورات و خواهشات بابایی که 2 فصل امتحانش و خلاصه کنم اما اصلا حال ندارم مخصوصا که الان با...
31 فروردين 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نفس طلایی می باشد